تبليغاتX
دل نوشته ....

چقدر دلم می خواد بنویسم ، چقدر دلم می خواد حرف بزنم ، حس می کنم سنگین شدم ، حس می کنم کلی حرف نگفته دارم ،چقدر هوای دلنوشته هام و کردم اما نمی دونم چرا نمی تونم چیزی بگم انگار هنگ کردم ،کلی فکر تو سرم که واسه هیچ کدومشونم هیچ نتیجه ای ندارم ،گیجم نمی دونم باید چیکار کنم ؟ نمی دونم چی درست و کدوم کار بهتر  .... خلاصه که حسابی گیجم و می خوام بنویسم مثل قدیم ،از اون دلنوشته ها که وقتی تموم می شد حس می کردم که حالم خیلی خوبه ..اما حیف که دیگه نمی تونم بنویسم ...میدونم و نمی دونم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 دی1388ساعت 19:55  توسط ترنم .....  | 


صداي قدم‌هايت را هنوز هم مي‌شنوم.!..

آن‌روزها عاشقانه با هم گام برمي‌داشتيم.

شب‌ها ستاره بوديم در آسمان، .. و هر صبح مي‌رفتيم تا رسيدن به خورشيد.

آن‌روزها در کنار هم، به شماره‌ي قدم‌هامان فکر نمي‌کرديم.

آن‌روزها هيچ‌چيز اهميت نداشت!!!!!!! هيچ‌چيز به اندازه‌ي تو اهميت نداشت.!..

اما..

اين‌روزها سکوت را حس مي‌کنم.!.. و مي‌دانم که فاصله‌ها را دوست ندارم.

در اين‌روزها من تمام دقايق و ثانيه‌ها را مي‌شمارم، تا رسيدن به تو.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 دی1388ساعت 11:11  توسط ترنم .....  | 

خیلی وقته که بین دستهای ما فاصله افتاده .... و این فاصله من و تو رو از هم دور و دورتر می کنه....


http://pix2pix.org/my_unzip/12032809943.jpg
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 16:21  توسط ترنم .....  | 



زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار

دیدم یه سایه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد

گفت:تنهایی

گفتم:آره

گفت:دوستات کوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!

گفتم:اشتباه کردم

گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی

گفتم:نه

گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟

گفتم:بودم

گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟

گفتم:بردم، همین الان بردم

گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی

گفتم:…..(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)

-سرمو اینداختم پایین-گفتم:آره

گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش

گفتی:ببخشم؟

گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری

گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟

تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم

گفتم:فقط شرمندتم

گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟

گفتم:آخه تنهام

گفتی:پس من چی رفیق؟

من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت

من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن

اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو

من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،

همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی

اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم

دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم…

گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی

بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی

یک کلام،خدا تو بهترینی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 11:34  توسط ترنم .....  | 


بازم داره واسم ناز می کنه ... باز دوباره داره روزهای بد تکرار میشه ... من این روز ها رو دوست ندارم ،حس ناز کشیدن ندارم خودم بد به هم ریختم ... خسته ام از این وضع اما چیکار کنم که به هر دری می زنم بسته اس ... چقدر بد آدم پشت درهای بسته بمونه ... دیگه هیچ فکری به ذهنم نمی رسه ... تنهام ... اونی که باید باشه هم نیست ، خیلی وقته که دیگه نیست ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 20:47  توسط ترنم .....  | 




+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 19:31  توسط ترنم .....  | 


دیشب رفتم به دیدنش . خیلی وقت بود ندیده بودمش .به حرفهام گوش کرد اما جوابم و نداد، می دونم ازم دلخوره می دونم باهام قهر کرده ،خیلی وقت بود که اجازه نمی داد برم دیدنش . آقا جون منو ببخش .....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 19:24  توسط ترنم .....  | 




+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 19:18  توسط ترنم .....  | 


حس می کنم حالم خوب ،حالم خیلی خوب ،حال روحیم البته جسمم که همیشه درد داره اما این روزها از بهترین روزهای عمرم . نمی دونم چه جوری شروع کنم نمی دونم از کجا بگم اصلا نمی دونم چی می خوام بگم از بس که خوشحالم از بس که خوبم فقط می دونم هیچوقت تو عمرم انقدر خوشحال نبودم . حی می کنم حالم خوبه ، این روزها از بهترین روزهای زندگیم خوشحالم ، اما غمگینم از اینکه زود تموم میشه و ممکنه دیگه هیچوقت تکرار نشه و باز همون غم همیشگی ، البته تو این روزهای خوشم اشک زیاد ریختم که نصفش اشک شوق بود ، ازت ممنونم ،خیلی ازت ممنونم تو زندگی رو واسه چند روز به من دادی تو این چند روز حس کردم که واقعا دارم زندگی می کنم نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم ، خیلی دوست دارم .

متاسفم می دونم مثل همیشه بی سر و ته اما از بس ذوق داشتم نمی دونم چی نوشته ام و مثل همیشه دوست ندارم ویرایشش کنم البته وقتشم ندارم ،درد دارم .

چهارشنبه 23:30


+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 15:12  توسط ترنم .....  | 



ديگه افسرده نيستم . فقط درد دارم ....


روز قبل از تولدش رفتم به ديدنش . رفتم كه باهاش حرف بزنم و در دل كنم و مثل هميشه با حوصله به حرفهام گوش بده و سبكم كنه . كمكم كنه آرومم كنه مثل پدري كه دست نوازش به سر فرزندش ميكشه . ولي راستش وقتي اون همه آدم و ديدم هم دلم گرفت هم خوشحال شدم . اول از همه واسه بقيه خواستم واسه كسايي كه نبودن و سفاش كرده بودن بعد واسه اونهايي كه اونجا بودن آخر از همه واسه خودم ازش خواستم كمكم كنه سر عهدي كه باهاش بستم بمونم و خطايي نكنم و بعد ازش خواستم شفام بده ميدونم درد من زياد مهم نيست اما اذيتم مي كنه خلاصه بعد از كلي دعا و زيارت و حرف. تولدش و تبريك گفتم و ازش جدا شدم خيلي سخت بود .ولي آرومم كرد بدجوري آرومم كرد . مي خوام زندگي كنم مي خوام سعي كنم ديگه غصه نخورم . ديگه افسرده نيستم . فقط درد دارم ...


+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 11:45  توسط ترنم .....  | 


دلم گرفته آره بازم دلم گرفته مي دونم اين دل گرفتنهاي من داره تكراري ميشه اما دل ديگه دست من نيست كه وقتي ميگيره هر كاري هم بكنم فايده نداره چند روزي سعي كردم خوب باشم و عوض بشم شاد باشم فكر غم و غصه هام نباشم و بي خيال باشم و زندگي كنم تا حدودي هم تونستم اما اين غم و دلتنگي دست از سرم بر نمي دارن . دلم گرفته دو روز كه دلم گرفته و يه بغض گير كرده كه هر چقدر هم گريه مي كنم تا سبكتر بشم فايده نداره . دردمم اين روزا بيشتر اينقدر كه ديگه شبها نمي تونم راحت بخوابم .سعي مي كنم خوب باشم تا بقيه متوجه نشن . از وقتي كه اين درد زياد شده اعصابم كلا به هم ريخته ديگه حوصله ندارم به اندك چيزي عصبي ميشم و اين اصلا واسم خوب نيست . خيلي به خودم تلقين مي كنم كه تو چيزيت نيست و خوب خوبي اما وقتي درد مياد .....

چهار شنبه 7/6 / 88

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 11:26  توسط ترنم .....  | 


تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس
ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
 تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين
بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
 
نمی دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 


ا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 15:34  توسط ترنم .....  | 



بدون منظور خاص .کسی به خودش نگیره .


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 15:22  توسط ترنم .....  | 


 تصميم گرفتم ديگه دلنوشته ننويسم آخه همه ي دلنوشته هام بوي غم ميده و از اول تا آخر از غم و تنهايي و دلتنگي و .... به قول يكي از دوستان بوي مرگ ميده شايد واسه اينكه خودم مردم مرده اي كه فقط جسم داره جسمشه كه زنده اس اما روحش مدتهاس كه مرده خوب نمي خوام بازم از غم بگم . يك روز بهم گفتن ريا كار واسه اينكه با خدا حرف مي زدم از خدا مي نوشتم و دلنوشته هام حرفهايي بود كه با خدا مي گفتم اما ديگه بعد از اون از خدا هم ننوشتم همين باعث شد از خدا هم دور بشم خيلي دور انقدر كه ديگه روي برگشتن ندارم خلاصه از خدا ننوشتم و از دلم نوشتم اما مثل اينكه حرفهاي دلم سنگين و تكراري شده راستش خودمم ديگه خسته شدم از بس گريه كردم و غصه خوردم . ديگه نمي خوام بنويسم همين كه فكرم و مشغول مي كنه كافيه .... امروز رفتم دكتر دكتر يك نگاه بهم كرد و گفت عاشقي خنده ام گرفت موندم چي بگم گفتم اون روحم و آزار ميده نه جسمم و بازم خلاصه اينكه مي خوام يك كاري بكنم برگردم به گذشته از اين وضعيت بيام بيرون . كار درس ورزش ....  نمي دونم چرا تا ميام خوب بشم باز يك اتفاق تازه مي افته كه باز كلا به هم مي ريزم و تا ميام خودم و جمع كنم كلي طول مي كشه اما ديگه مهم نيست هر چقدر طول بكشه به هر حال بايد از اين وضعيت در بيام . دوستان بابت اين نوشته هاي پر از غم و تكراري و در هم برهم ببخشيد مي خوام فضاي وبمم عوض كنم البته زمان ميبره چون اول بايد به خودم برسم ......


+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 20:5  توسط ترنم .....  | 



گريه كنم يا نكنم حرف بزنم يا نزنم

من از هواي عشق تو دل بكنم يا نكنم

با اين سوال بي جواب پناه به آينه مي برم

خيره به تصوير خودم مي پرسم از كي بگذرم

يه سوي اين قصه تويي يه سوي اين قصه منم

بسته به هم وجود ما تو بشكني من مي شكنم

گريه كنم يا نكنم حرف بزنم يا نزنم

من از هواي عشق تو دل بكنم يا نكنم

نه از تو ميشه دل بريد نه با تو ميشه دل سپرد

نه عاشق تو ميشه موند نه فارغ از تو ميشه موند

هجوم بن بست و ببين هم پشت سر هم روبرو

راه سفر با تو كجاس من از تو مي پرسم بگو

بن بست اين عشق و ببين هم پشت سر هم روبرو

راه سفر با تو كجاس من از تو مي پرسم بگو

گريه كنم يا نكنم حرف بزنم يا نزنم

من از هواي عشق تو دل بكنم يا نكنم

تو بال بسته مني من پر پرواز توام

براي آزادي عشق از اين قفس من چه كنم ...


+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 19:6  توسط ترنم .....  | 


امروز جمعه اس مثل همه ی جمعه های دلگیر ... اما این دفعه دل آسمونم گرفته که جمعه رو بیشتر دلگیر می کنه ، دلم گرفته صبح تا حالا یک بغض غریب تو گلوی من و اون گیر گرده بود اما من طاقت اونو نداشتم و شکستمش ، امروز بیشتر از همیشه احساس دلتنگی و تنهایی می کنم دلم تنگه خیلی تنگه واسه واسه چی؟ واسه کی ؟ نمی دونم نمی دونم دلم واسه کی و چی تنگه شایدم بدونم ، دلم می خواد برگردم به روزهای خوب گذشته به اون روزهایی که به انتظار جمعه بودم تا برسه که خستگیه یک هفته ی کای رو از تنم بیرون کنم تا استرحت کنم به خودم برسم به خونه برسم اما حالا دیگه از جمعه ها بدم میاد از همه ی این روزها بدم میاد از همه این ساعت ها و دقیقه ها بدم میاد ، یادش بخیر قدیما ، بچگی ها جمعه که میشد صبح زود بیدار می شدم و می رفتم سراغ بقیه می پریدم رو آبجی و اذیتش می کردم و اونم سرم داد می زد و من می خندیدم و می رفتم سراغ داداش و روش آب می ریختم و اونم دنبالم می کرد و می خواست منو بزنه اما من فرار می کردم  ، بعد همه با هم صبحونه می خوردیم ، حالا یادم نمیاد آخرین دفعه کی صبحونه خوردم، وایی که چه روزهایی بود ، دلم واسه جمعه هایی تنگ شده که مامان و بابا می خواستن برن بیرون اما من و داداشو نمی بردن ما هم می رفتیم زیر صندلی ماشین قایم می شدیم که مارو نبینن وسط راه که میشد میومدم بیرون وایی که چه حالی میداد آخ که چه روز های خوبی بود ، حالا کجان اون آبجی و داداش که ببینن این روز های منو ، کاش همیشه بچه می موندیم کاش هیچوقت بزرگ نمی شدیم کاش ....


+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 20:31  توسط ترنم .....  | 


اگه حتی بین ما فاصله یک نفس ،نفس منو بگیر

برای یکی شدن اگه مرگ من بسه ، نفس منو بگیر


+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 19:30  توسط ترنم .....  |